
بعد از قریب 10 سال دیروز بدون ماشین و با استفاده از مترو و خط 11 ( پیاده) به دنبال کارهای روز مره ام رفتم برایم خیلی جالب بود اصلا نیاز نبود که به دنبال جای پارک بگردم و یا نگران جریمه شدن و مواظب ماشین های دیگه و یا ابر پیاده باشم ، دیگه نیازی نبود یک چشمم به کیلومتر شمار و دیگری به عقربه بنزینم باشه ، خیلی راحت مثل یک فرد به دقدقه فقط به کتاب جلوی چشمم نگاه می کردم و موسیقی ملایم گوش...
ادامه مطلب
بسمه تعالی کوچک بودم نمی دانم دقیقا چند سال داشتم 9 یا 10 سال. در صندوق خانه پدر بزرگم بازی می کردم شیئی جالب به مانند کمربند که یک زائده اضافی داشت نظرم را جلب کرد به همراه خود بیرون اوردمش و به مادرم نشان دادم گفتم مادر این چیست نگاهی کرد و گفت این فتخ بند است برای پدر بزرگت می باشد برگردان سر جاش ان موقع نمی دانستم فتخ بند چیست . دیروز در استانه 50 سالگی وقتی داشتم انبار خانه خودم را تمیز می کردم چشمم به فتخ بند خودم افتاد ارثیه خودم ارثیه ای که از پدربزرگم به من رسیده بود فتخ بند درست سال 86 بود که مجبور شدم این ارثیه را استفاده کنم ....
ادامه مطلب
بسمه تعالی من ِ 27 ساله ، این اسمی بود که مادرم روی من گذاشته بود، چون تا حالا نتونسته بودم از خواستگارام کسی رو انتخاب کنم، بخاطر همین مادرم همش به من می گفت "27 ساله" انگار نه انگار من اسم دارم، یا حداقل مثل مادرهای دیگه عزیزم صدام کنه، همش می گفت "27 سالت شد و هنوز عرضه نداشتی شوهر کنی"، درسته که شوهر کم شده ولی من خواستگارهای خوبی داشتم ولی چه کار کنم از هیچ کدامشون خوشم نمی امد!...
ادامه مطلب
بعد از قریب 10 سال دیروز بدون ماشین و با استفاده از مترو و خط 11 ( پیاده) به دنبال کارهای روز مره ام رفتم برایم خیلی جالب بود اصلا نیاز نبود که به دنبال جای پارک بگردم و یا نگران جریمه شدن و مواظب ماشین های دیگه و یا ابر پیاده باشم ، دیگه نیازی نبود یک چشمم به کیلومتر شمار و دیگری به عقربه بنزینم باشه ، خیلی راحت مثل یک فرد به دقدقه فقط به کتاب جلوی چشمم نگاه می کردم و موسیقی ملایم گوش می دادم ، البته بگم بعضی وقت ها هم مثل ادم هائی که تازه از زندان ازاد شده بودن به مردم تو خیابون نگاه می کردم که چه جالب به دنبال کارهای روزانه شون می رفتن یکی در حال صحبت راه می ...
ادامه مطلب