خرید بک لینک

جمعه ظهر مورخ 08/16 خواب دیدم مدیرم ارشدم من را صدا کرده برای ریاست ، جالب بود، البته خواب های ظهرم خیلی زود تعبیر میشه

دیشب مورخ 08/17 خواب دیدم برای دخترم یک خواستگار از خارج امده، البته ما دو سه تا فامیل خارج داریم ولی خب این هم به نوبه خود جالب بود

دیشب مورخ 08/20 خواب دیدم که پدرم زنده شده برگشته با لباس ژولیده به مانند مرده ها ولی مادرم طفلک می گفت، ولش کنید بذارید باید بشنیه فقط به کسی نگید ، چشم می کنن می گن پدر اینها برگشته، خیلی خوشحال بودیم من و برادرم با هم امدیم پیشش نشستیم من که اصلا باورم نمی شد به من می گفت برم یک دوری بزنم برگردم، رفت و یک دوری زدو برگشت گفت ناراحت نباش دیگه اینجا می مانم

پریشب مورخ 08/21 خواب دیدم با دخترم از خونه زدیم بیرون یک نم باران خوبی می آمد

دیشب مورخ 08/22 خواب دیدم رفته بودم خارج و داشتم تو خیابانهای ابری حرکت می کردم بعد رفتم خونه گوگوش و لختش کردم و سینه هایش را خوردم( وای اگر زنم بفهمه کشته منو)

دیشب مورخ 08/27 خواب دیدم برای ملاقات با یک فرد مهمی به یک ساختمان قدیم رفتم، ساختمان تغیریبا 50 سالی ازش می گذشت وارد طبقه شدم همه جای داخلش چوبهای قهوای کهنه بود و نور کمی هم داشت سالن انتظارش که معلوم بود 10 ساله نظافت نشده همه جا را خاک گرفته بود رفتم به قسمت اتاق منشیش دیدم یک افغانی که از قبل می شناختم به نام نسیم اونجاست گفتم اینجا چه کار می کنی گفت برای اقای صادقی کار می کنم گفتم این همون محمد مهدی صادقی نیست که من می شناسم گفت نه منتظر شدم یکی از دوستان دیگرم به نام ارماقی وارد شد و با نسیم شروع به صحبت کرد اتاق نسیم یک اتاق کوچک بود و یک میز کوچک هم وسط انجا بود روی میزش به اندازه یک اجر سوراخ بود و یک دستمال روی سوراخ گذاشته بودند و انطرفش هم یک اجر بود، برای امتحان اجر را روی دستمال و روی سوراخ قرار دادم اجر دقیقه به اندزه همان سوراخ بود و فرو رفت که یکسری ادم وارد شدند کل اطاق نسیم پر شد از آدم من از اتاق زدم بیرون رفتم و اتاق انتظار یک صندلی خاکی پیدا کردم و روش نشستم تا اینکه در اتاق اقای صادقی باز شد و دو نفر که با هم برادر بودند از آن آمدند بیرون رفتند به اتاق نسیم و همه آن آدمها از اتاق نسیم آمدند اتاق انتظار و به سمت اتاق اقای صادقی رفتند من با تعجب دیدم که اینها یک نفر نیستند و دو نفر هستند برادر بزرگه با دیدن من اشاره به من کرد و گفت بیا داخل ، داخل اتاق شدم به من نگاه کرد و گفت تو همین کار ملکت را ادامه بده کارهای دیگر را انجام نده بعد رو به برادر کوچه کرد گفت این ادم خوبیست کارش را انجام بده

برچسب: نویسنده: آریا رفیعی تاريخ: يکشنبه 9 آذر 1404 ساعت: 7:35

صفحه بندی